شمارهٔ ۲۵۸ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای ماه من چرا ستم از سر گرفتهای
وز من چه دیدهای که نظر برگرفتهای
ای زلف یار من! چه همایی که روز و شب
بر فرق آفتاب رخش پر گرفتهای
ای شمع جانگداز! که با گریهای و سوز
معلوم شد کز آتش دل درگرفتهای
با زاهدان صومعه اسرار میمگوی
ای رند حقشناس! که ساغر گرفتهای
جز اهل دار، وصل اناالحق نیافتند
ای آنکه راه مسجد و منبر گرفتهای
دامن تو را رسد که فشانی به کاینات
ای عاشقی که دامن دلبر گرفتهای
شد خانهٔ خیال رخش خلوت نظر
ای خواب از آن سبب تو ره درگرفتهای
ای باد با تو هست دم عیسوی مگر
بویی از آن دو زلف معنبر گرفتهای
تا برگرفتهای ز رخش برقع ای صبا
صد خرده بر عذار گل تر گرفتهای
مرآت غمگسار اگر نیستم چرا
رویم چو پشت آینه در زر گرفتهای
روی زمین چو ابر بهاری نسیمیا
از آب دیده دَر دُر و گوهر گرفتهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود مینوشد و از او میپرسد که چرا بر او ستم میکند و از او دور شده است. او به زلف معشوق اشاره میکند که درخشان و پر طراوت است و برتری آن را بر آفتاب میداند. شاعر از درد جانسوز خود ناشی از عشق میگوید و به حالت گدازش در برابر شمعی که برایش میسوزد، اشاره میکند. او همچنین در مورد راز و رموز عشق با زاهدان صحبت نمیکند و به این میپردازد که تنها عدهای از اهل عشق به حقایق عشق دست یافتهاند. در نهایت، شاعر از زیباییهای معشوق، تاثیر عشق بر دل و روح خود و همچنین از غم و اندوه ناشی از جدایی سخن میگوید و با بیانی دلنشین، احساسات عمیق خود را بیان میکند.