شمارهٔ ۳ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
می کشد چشم تو از گوشه به میخانه مرا
می کند زلف چو زنجیر تو دیوانه مرا
شسته بودم ز می و جام و قدح دست ولی
می برد باز لبت بر سر پیمانه مرا
به هوای لب میگون تو گر خاک شوم
ذره ای کم نشود رغبت میخانه مرا
دانه خال تو آن روز که دیدم گفتم
دام زلف تو کند صید بدین دانه مرا
رخ مپوشان ز من، ای سوخته صدبار چو شمع
شوق روی تو، به یک شعله چو پروانه مرا
ترک سودای سر زلف سیاهت نکنم
گر به صد شاخ کنی همچو سر شانه مرا
مده ای زاهدم از شاهد و می توبه که نیست
چون تو گوشی که بود قابل افسانه مرا
منم و میکده و صحبت رندان همه عمر
نیست ای خواجه سر خلوت کاشانه مرا
گر طلسم تن من بشکند ایام، هنوز
گنج عشق تو بود در دل ویرانه مرا
در جهان تا بود از قبله و محراب نشان
قبله جان نبود جز رخ جانانه مرا
صاحب تاج و نگینم چو نسیمی، تا هست
بر سر از خاک درش افسر شاهانه مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شوق شاعر به معشوقش است. شاعر از زیباییها و جاذبههای معشوقش میگوید و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او از کشش چشم معشوقش به میخانه و تأثیر آن بر خود صحبت میکند و همچنین از شوق و عشق او که حتی خاک شدن به خاطر لبهای معشوق را نیز میپذیرد. شاعر به زلفهای معشوق اشاره میکند و بیانگر این است که از عشق او هرگز دست نخواهد کشید. همچنین، او به عمق احساساتش در میکده و معاشرت با رندان اشاره میکند و میگوید که گنج عشق معشوقش در دل ویران اوست. در نهایت، او تأکید میکند که هیچچیز در جهان برایش مهمتر از محبوبش نیست و او را به عنوان قبله جان خود میشناسد.