شمارهٔ ۴۰ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ساقی سیمین برم جام شراب آورده است
آب گلگون، چهره آتش نقاب آورده است
چشم خونبارم مدام از شوق یاقوت لبش
(همچو ساغر در نظر لعل مذاب آورده است)
(نرگس شهلاش در سر فتنه ای دارد عجب)
کز می حسن این چنین مستی و خواب آورده است
مسکن اهل دل امشب چون چنین شد دلفروز
گرنه زلفش در دل شب آفتاب آورده است
عشق خوبان زاهد سالوس می گوید خطاست
خواجه بین کز بهر من فکر صواب آورده است
تا به دور چشم مست یار بفروشد به می
بر در میخانه مولانا کتاب آورده است
ای بسا خلوت نشین را بر سر بازار عشق
موکشان آن طره پرپیچ و تاب آورده است
پرده پرهیزگاران پاره خواهد شد، یقین،
از می ای کان غمزه مست و خراب آورده است
آمد از میخانه پیغامم که پیر می فروش
باده صافی تر از یاقوت ناب آورده است
شمع اگر واقف نگشت از سوز جان ما چرا
آتش غم در دل و در دیده آب آورده است؟
ای عنان دل ز دستم رفت بازآ کز غمت
صبر و هوشم رفت و جان پا در رکاب آورده است
چون به از نظم نسیمی گوهر یکدانه نیست
جوهری باری چرا در خوشاب آورده است؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف زیباییهای عشق و شوق به معشوق میپردازد. ساقی جام شراب را نزد او آورده و چهره گلگون معشوق را توصیف میکند. چشمهای اشکآلود او نشان از شوق و longing به لبان یاقوتی معشوق دارد. عشق به معشوقی که زلفهایش آفتاب را به یاد میآورد، موجب مستی و خواب میشود. همچنین اشاره به زاهدان و پرهیزگاران میشود که در مواجهه با زیبایی عشق از حالت خود غافل میشوند. پیغامهای میخانه و بادههای ناب نیز به عشق و حال خوش اشاره دارد. شاعر با فریاد از دل شکسته و غم خود میگوید که صبر و عقلش را از دست داده و در انتظار آن عشق ناب است. در نهایت، او به تنهایی و تمامی زیباییهای عشق و بادهی خوشاب اشاره میکند، که در آن جوهر عشق به تصویر کشیده شده است.