شمارهٔ ۵۳ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جز وصل رخت چاره درد دل ما نیست
این حال که را باشد و این درد که را نیست
تا در نظرم نقش خیال تو درآمد
در خانه چشمم به جز از نور خدا نیست
تا ره به شب قدر سر زلف تو بردم
عهدم به جز از روی تو، ای بدر دجا نیست
ای کرده غمت در حرم تنگ دلم جا
بیرون ز تو منزل نه و خالی ز تو جا نیست
گفتی که مرا با تو سر مهر و وفا هست
چون باورم آید چو تو را مهر و وفا نیست
آن را که نشد سینه پر از مهر جمالت
در چهره چو صبحش اثر صدق و صفا نیست
محروم شد از وصل حیات ابد آن کو
دل زنده و جان داده به بویت چو صبا نیست
از شربت بی زخم طبیب ای دل بیمار
صحت مطلب زان که در او بوی شفا نیست
از ناز و نعیم دو جهان بهره ندارد
آن دل که سزاوار به تشریف بلا نیست
عشق رخ دلدار مرا بی سر و پا کرد
چون گردش افلاک از آنرو سر و پا نیست
منکر ز خطا فکر غلط می کند اما
در دیده حق بین غلط و سهو و خطا نیست
تا کام نسیمی تو شدی از همه عالم
از کام دل و روشنی دیده جدا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد و آرزوی وصال معشوق است. شاعر به عمق مشکلات و آلام خود اشاره میکند و میگوید که تنها راه حل درد دل او وصال معشوقش است. او بیان میکند که در دلش جایی جز نور خدا و جمال معشوق نمیبیند. شاعر احساس میکند که عشقش به معشوق باعث معصومیت و صداقت در چهرهاش شده و میگوید که اگر کسی در عشق او ناکام بماند، برای او زندگی ابدی وجود ندارد. او همچنین به این نکته اشاره میکند که اگر دل کسی سزاوار نعمتهای دنیا نباشد، از آن بهرهمند نخواهد شد. در نهایت، او میگوید که عشقش او را بیقرار کرده و در این مسیر، اشتباهات و خطاها در دید حقبین قابل رؤیت نیستند.