نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نرنجم از تو گرت سوی ما نگاهی نیست

گناه بخت من است این ترا گناهی نیست

تو هیچ داد دل من نمی‌دهی چه کنم؟

کجا روم که به غیر از تو پادشاهی نیست

خوشم به چهره کاهی که دارم از غم تو

اگرچه پیش توام قدر برگ کاهی نیست

کدام روز که در گریه نیستم تا شب

کدام شب که مرا ناله ای و آهی نیست

خدای را ز سرم سایه برمدار ای سرو!

که غیر سایه لطف توام پناهی نیست

همه به بزم وصال تو راه یافته اند

همین منم که مرا جانب تو راهی نیست

نسیمی! از نظر انداخته است یار ترا

وگرنه بهر چه سوی تواش نگاهی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار از احساس ناکامی و بی‌پناهی خود در عشق سخن می‌گوید. او از عدم توجه معشوقش ناراحت است و آن را به بدبختی خود نسبت می‌دهد. علیرغم بروز غم و غصه در زندگیش، همچنان گاهی دلخوش به چهره خود است، هرچند که در برابر محبوبش کوچک می‌نماید. او همچنین از شب‌زنده‌داری و گریان بودن خود می‌گوید و درخواست می‌کند که سایه عشق محبوبش از سرش دور نشود، زیرا جز محبت او هیچ پناهی ندارد. در پایان، به حس تنهایی و عدم دسترسی به معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید دیگران به وصالش رسیده‌اند، اما او خود راهی به سوی معشوق ندارد.