شمارهٔ ۸۹ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز مهر تو آن دم چو صبح دم می زد
که آفتاب رخت در قدم علم می زد
ز جام عشق تو بودم خراب و مست آنروز
که نقش بند قضا، رسم جام جم می زد
به بوی زلف تو آشفته آن زمان بودم
که منشی کن از آن کاف و نون به هم می زد
نبود خانه چشمم هنوز بر بنیاد
که عشق روی تو بر جان در حرم می زد
شبی که دیده من خلوت خیال تو بود
فلک هنوز سراپرده بر عدم می زد
به جست و جوی وصال تو من کجا بودم
که در جهان قدم جان من قدم می زد
هنوز چهره شادی ز عقل پنهان بود
که عشق بر رخ جانم نشان غم می زد
هنوز خامه فطرت به امر «کن » جاری
نگشته بود که بر من غمت رقم می زد
کلیم و طور هنوز از عدم خبر می داد
که جان من «ارنی » با تو دم به دم می زد
کجا شود ز خطا پاک نامه عملم
اگر نه منشی عفوت بر آن قلم می زد
چگونه قلب نسیمی چو زر شدی رایج
اگر نه فضل تواش سکه بر درم می زد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی سروده شده است. شاعر در آن احساسات عمیق خود را نسبت به محبوبش بیان میکند. او به لحظاتی اشاره میکند که در عشق غرق بوده و حتی در خواب و خیال خود را در کنار محبوبش میبیند. عشق او را مست و خراب کرده و در این راه، او پیوسته به دنبال وصال محبوبش بوده است. همچنین، او از غم و غصههای ناشی از دوری و کمتری شادابی در زندگی اش سخن میگوید. شاعر در نهایت به دنبال بخشش و عفو از جانب معشوق است و به این نکته اشاره میکند که گناهش و خطاهایش میتوانند با محبت و نعمت معشوق جبران شوند. به طور کلی، شعر تصویری عاطفی و غنایی از عشق و longing را ارائه میدهد.