شمارهٔ ۱۲ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جز بجان کس نشناسد صفت جانان را
هم بجانان بنگر تا بشناسی جان را
نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوست
خواجه بیهوده بخود می نهد این بهتان را
هوس خرمی از سر بنه ای طالب دوست
آتش افروز بخاری نخرد بستان را
ره چو مقصد بود آن به نبود پایانش
عاشق آن نیست که اندیشه کند پایان را
عشق نیران طلبش میبرد از باغ نعیم
ورنه آدم نپسندد بخود این حرمان را
کافرم خواند یکی وان دگرم مؤمن گفت
عشق هم کفر ببرد از من و هم ایمان را
رو خرابی طلب ای دل که نگیرند خراج
جز ز آباد و نبخشند مگر ویران را
در هوسخانه ی تن دیربماندیم، کجاست
مرگ تا برکند این لعبگه شیطان را
کشتی از لطمه ی موجی شکند، کوش نشاط
تا شوی بحر و بهم درشکنی توفان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و مفهوم وجود نوشته شده است. شاعر میفرماید که تنها کسی که جان را تجربه کرده، میتواند حقیقت آن را بشناسد. هستی فقط از وجود خداوند سرچشمه میگیرد و انسانها نمیتوانند به خود نسبتهای بیاساس دهند. عشق حقیقی آدمی را از باغ لذتها فراتر میبرد و اگر عاشق واقعی باشد، به پایان اندیشه نمیکند. شاعر اشاره میکند که عشق میتواند هم کفر و هم ایمان باشد و تاکید میکند که باید از ویرانی و خرابی دل نترسید، زیرا زندگی مادی زودگذر است. در نهایت، او از لذتهای دنیوی و موانع آن رنج میبرد و از خواندن عشق و سرنوشت خود سخن میگوید.