شمارهٔ ۱۴۸ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در کف عشق نهادیم عنان دل خویش
تا کجا افکندش باز و چه آید در پیش
خبرت هست که هیچت خبری نیست زخویش
آه اگر بگذردت زین سپس ایام چو پیش
یک جهان کشته و تیغ تو همان وقف نیام
عالمی خسته و تیر تو هنوز اندر کیش
خواست آراسته خوش محفل و غافل که ترا
نیست ره جز بدل آن نیز دلی خسته و ریش
کند از من حذر آن شوخ چه سویم نگرد
چه کند خواجه چو ممسک شد و مبرم درویش
خط او سر زد و سر بر نتواند زین پس
آنکه زین پیش جهانیش سر افکنده به پیش
آتشی بود و نه پیداست از او غیر از دود
گلشنی بود و نه برجاست از او غیر حشیش
این نه ریشی که دگر سود ببخشد مرهم
این نه فصلی که دگر وصل پذیرد به سریش
حسرتی بر منش امروز چو آن صید افکن
که رسد صیدی و تیریش نباشد در کیش
اگرم هیچ نباشد طمعی هست نشاط
کم زجود شه و از هر چه بوهم آید پیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و ترس از از دست دادن آن است. شاعر به تبعات دل سپردن به عشق اشاره میکند و از بیخبری از خویش در میان عشق سخن میگوید. او با حسرت و نِشدن در روزهای گذشته، به زخمها و کشتهشدگان عشق مینگرد. شاعر همچنین از برخورد معشوقش با او و بیتوجهی آن به حسرتها و آرزوهایش ابراز عجز میکند. او میفهمد که در این دنیا دردی جز درد عشق وجود ندارد و تمام تلاشها و آرزوها در پایان به حسرت تبدیل میشود. در نهایت، شاعر به نشاط و شادی بیادعا اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که حتی اگر نتواند چیزی به دست آورد، همچنان باید با امید زندگی کند.