شمارهٔ ۱۷۸ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
جان چو میرفت چرا زیست تنم
بی تو دارم عجب از زیستنم
تا درین شهر چسان افتادم
که رهی نیست به سویِ وطنم
هرگزم رخصت پرواز نبود
دل باین شاد که مرغ چمنم
بیکی جام میم کس ننواخت
من باین خوش که درین انجمنم
آتشی بایدم افروخت بخویش
که در این خانه ، حجاب است تنم
بلبل است و گل و پروانه و شمع
آنکه دور از تو بماندست منم
هر کسی با هوسی زیست نشاط
من ندارم هوس زیستنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساس تنهایی و عذاب روحی خود میپردازد. او از جدایی از معشوق و سفر به دوری از وطنش سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که زندگی بدون معشوق برایش بیمعناست. شاعر حس میکند که در میان دیگران، تنها اوست که شادی ندارد و پرواز روحش محدود شده است. او به عشق و زیباییهای دنیای پیرامون اشاره میکند، اما خود را تنها و دور از این زیباییها مییابد. در نهایت، او بر این باور است که زندگی بدون عشق و معشوق هیچ معنایی برایش ندارد.