شمارهٔ ۱۷۹ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
من که دارای جهان سخنم
بنده ی شاه زمین و زمنم
عقل با من سرو کاریش نبود
عشق داند که چسان مؤتمنم
من بدام تو یکی مرغ اسیر
که ندانی ز کدامین چمنم
من بشهر تو یکی پیک غریب
که نپرسی خبری از وطنم
گر نوازند بجامیم رواست
بطفیل تو درین انجمنم
هر شب از سوز دل افروزم شمع
که مگر دیده برویت فکنم
همه شب با تو نشینم که تویی
باز روز آید و بینم که منم
شعله ای بر سرم افتاده چو شمع
تا بپا سوخت بخواهد بدنم
آنکه بر جان من آتش زد و رفت
گو که باز آی و ببین سوختنم
با نشاط است چه کارم تا هست
غمی و گوشه ی بیت الحزنم
لعل یار آب خضر خاک دری
بلب آمیخت که تا شد سخنم
بی نوا از غم و از دولت شاه
خوش ادا توتی شکر شکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اثر به بیان عشق و وابستگی خود به معشوق میپردازد. او خود را همچون مرغی اسیر در دام عشق توصیف میکند و احساس میکند که در کنار معشوق گم شده است. شاعر از سوز دل و شمعی که بر اثر این عشق میافروزد، سخن میگوید و ابراز میکند که حتی در غم و درد، عشق او همچنان زنده و پرشور است. او از مسافری غریب یاد میکند که در جستجوی وطنش است و در تلاش است تا با عشقش ارتباط برقرار کند. در نهایت، شاعر به قدرت و تاثیر عشق اشاره دارد که بر روح و جانش آتش میزند و او را به وجد میآورد.