نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۲ نشاط اصفهانی

نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از بس گداختم ز غمت ناتوان شدم

تا آن‌چنان که کام تو بود، آن‌چنان شدم

زان پیش‌تر که گل دمد از بوستان شدم

فارغ ز حادثات بهار و خزان شدم

گفتم به تَرک هستی و رَستم ز عشق و عقل

آسوده هم ز دزد و هم از پاسبان شدم

صد بار جام زهر کشیدم به امتحان

لب تشنه باز بر در دیر مغان شدم

مسکین و دل فکار و تهی‌دست و شرمسار

با صد امید، بر در این آستان شدم

تا عاقبت کجا بردم باد ازین دیار

اکنون چو گَرد از پی این کاروان شدم

افکند عشقِ روز تواناییم به بند

ناصح! چسان رهم که کنون ناتوان شدم؟

با او وجود من مثل نور و ظلمت است

او در کنارم آمد و من از میان شدم

در صید من طمع چه کنند این شکاریان

پیرم ولیک طعمه‌ی شیر جوان شدم

گفتم مگر نشانی از او جویم از کسی

از وی نشان نجستم و خود بی‌نشان شدم

چون کام دوست حاصل ازین شد چه غم نشاط

یک‌چند اگر به کام دل دشمنان شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر مربوط به عشق و جدایی است. شاعر از رنج و غم ناشی از علاقه‌اش صحبت می‌کند و می‌گوید که از شدت این احساسات ناتوان و بی‌دست و پا شده است. او به یاد روزهای بهار و گل‌ها می‌افتد و می‌خواهد از دردهای زندگی‌اش رها شود، اما در عوض به دزد و پاسبان عشق و عقل تبدیل می‌شود. شاعر در تلاش برای فرار از عشق و مشکلات آن، با وجود تمامی سختی‌ها و ناکامی‌ها، درآستان محبت باقی می‌ماند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشقش او را به قید و بند کشیده است. او به خود می‌گوید که این تفاوت‌های وجودی او و معشوقش همچون نور و ظلمت است و او در تلاش برای یافتن نشان معشوقش به بن‌بست می‌رسد. در خاتمه، شاعر با اشاره به شادی ناشی از رسیدن به خواسته‌ها، حتی اگر این خواسته‌ها منجر به ناراحتی دشمنانش شود، به روحیه‌ای ناب و رنج‌کشیده از عاشقی اشاره می‌کند.