شمارهٔ ۱۸۶ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چند دارد دل از اندوه جهان نا شادم
عشق کو عشق که از دل بستاند دادم
آخر این ابر در این دشت ببارد روزی
آورد سیلی و از جا ببرد بنیادم
هر طرف میگذرم راه برون رفتن نیست
من ندانم که در این غمکده چون افتادم
چون پریشان نشود جان که بزلفی بستم
چه کند خون نشود دل که بلعلی دادم
پاس من دار که دل بر کرمت پیوستم
دست من گیر که سر بر قدمت بنهادم
تا بدامان که چون گرد نشینم روزی
حالیا رفت در این بادیه جان بر بادم
من بمقصد نبرم راه نشاط ار نکند
جذب این بادیه در هر قدمی امدادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از اندوه و غم خود در جهان سخن میگوید و به جستجوی عشق و امیدی که بتواند او را از این حال نجات دهد، میپردازد. او بیان میکند که در زندگیاش راهی برای خروج از این غم نمیبیند و در دلش عشق و خاطرهای سنگینی میکند. شاعر از مشکلاتی که در زندگی با آنها مواجه است، نالان است و احساس میکند که روحش در این وضعیت پریشان و آشفته شده است. او در پی امیدی است که زندگیاش را دگرگون کند و در نهایت به عدم تواناییاش در یافتن خوشی و نشاط اشاره میکند.