شمارهٔ ۲۱۱ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
زتست پای گریزم ز تست دست ستیزم
هم از تو با تو ستیزم هم از تو در تو گریزم
بعجز خویش نبردیم هست با تو و نازت
وگر نه خشم تو داند که من نه مرد ستیزم
پس از نگاه بسویم اشارتی کن از ابرو
فکندیم چو به تیری به تیغ زن که نخیزم
خیال طره ی تو اژدهای حادثه خوار است
بپاس گنج دل از رنج نفس حادثه خیزم
حکایتی مگر آرم بنامه از خم زلفت
ز سطر سلسله سازم ز نقطه غالیه بیزم
بیا ببزم حریفان ببین کرامت ساقی
بجام صاف شراب و بکام خنجر تیزم
نشاط را چه ملامت کنی زمهر نکویان
بگو ملامت آنکس که عقل داد و تمیزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات متناقض خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او به نوعی درگیری درونی دارد؛ از یک سو از محبوب فرار میکند و از سوی دیگر درگیر محبت اوست. شاعر به عجز خود اذعان دارد و میداند که نمیتواند در برابر خشم معشوق بایستد. او از نگاه و اشاره معشوق به شدت تاثیر میپذیرد و عواطفش شدیداً تحت تأثیر زیباییهای اوست. احساسات عاشقانه و دشواریهای آن به تصویر کشیده شده است و شاعر به نوعی به خاطر عشقش تلاش میکند تا زیباییها و نعمتهای لحظات عاشقانه را درک کند. در نهایت، او از این که عقل و تمیز خود را به خاطر عشقش از دست داده، شکایت میکند.