شمارهٔ ۲۱۴ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم
که حسن روی تو نگذاشت عیب خود نگرم
همین نه بنده ی نا سودمند بی هنرم
بدی و زشتی و عیب است پای تا بسرم
بدین بدی که منم کس مرا نداند و من
از آنچه دانم دانم که باز من بترم
اگر به بیهنری خواندم زهی تشریف
که فضل خواجه بپوشد معایب دگرم
خبر ز دوست ندارم جز آنکه با خبر اوست
خبر ز خویش ندارم جز اینکه بیخبرم
بدست لطف مرا کشت باغبان ورواست
کنون بخشم اگر بر کند که بی ثمرم
نه زاسمان و نه زابرم شکایتست که من
زمین شوره ام و نیست سودی از مطرم
اگر بدیده ی بیگانه جلوه کرد رخش
چه جای شکوه که من آشنای بی بصرم
چو اصل هر هنر آمد وجود خواجه نشاط
مرا از این چه هنر به که عاری از هنرم
کمال آینه در سادگی و بی نقشی ست
خوشم که پاک شد از نقش مختلف گهرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عیوب و کمبودهای خود شاعر میپردازد. او از عدم آگاهیاش نسبت به عیوبش صحبت میکند و میگوید که زیبایی محبوبش او را از دیدن بدیهای خود بازداشته است. او خود را بیهنر و ناکارآمد میداند و به زشتیهای درونیاش اشاره میکند. شاعر از اینکه کسی از عیوبش خبر ندارد، ابراز غم میکند و میگوید که بیشتر از آنچه میداند، باز هم از خود بدتر است. او بیان میکند که بر اثر بیهنریاش، با کمال ناامیدی به دنیای خود نگریسته و از وضع خود شکایتی ندارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که زیبایی و کمال در سادگی و بینقشی نهفته است و از اینکه از زرق و برقها دور مانده، احساس خوشحالی میکند.