شمارهٔ ۲۱۸ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من
آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من
دل را سپردم با غمش، این جان من وان مقدمش
آن جعد و زلف در همش، وین کار بیسامان من
آن رسم ناگه دیدنش، طرز نگه دزدیدنش
آن دیدن و خندیدنش بر دیدهٔ گریان من
در خاک کویش منزلم در جعد گیسویش دلم
رویش چراغ محفلم، مهرش فروغ جان من
امشب میان انجمن پیمانه گفتم بشکنم
از زلف ساقی سد شکن افتاد در پیمان من
بیهوده من در جستجو بودم که یابم وصل او
درمان چو آمد درد کو، من دردم او درمان من
من دوزخ دل، او بهشت، او کعبهٔ جان، من کنشت
با هم نگنجد خوب و زشت، وصلش بود هجران من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی عمیق شاعری به محبوبش است. او به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره میکند و از احساساتش در مواجهه با او سخن میگوید. شاعر جان خود را به خاطر عشقش فدای محبوب کرده و به خنده و نگاه او اشاره میکند که بر دل او تأثیر عمیقی گذاشته است. او از درد جدایی و عدم وصال هم مینالد و به تلاشی که برای یافتن عشقش کرده، اشاره میکند. در نهایت، شاعر عشق و معشوق را به بهشت و جهنم تشبیه میکند و به این نتیجه میرسد که هر دو زیبایی و زشتی در عشق وجود دارد.