نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۹ نشاط اصفهانی

نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شب آمد و دل باز نیامد ز در او

یا رب دگر امروز چه آمد بسر او

یار آمد و از دل خبری نیست خدا را

دیگر ز که پرسیم ندانم خبر او

نشنیده نداد او ز چه بر قصه ی ما گوش

نا دیده فتادیم چرا از نظر او

ظلم است که بر بام تو بالی نفشاند

آن مرغ که دردام تو رسته ست پر او

در چشم خود او راند هم جای که ترسم

بر مردم بیگانه بیفتد گذر او

یک ساقی و یک ساغر و یک باده ندانم

زینگونه چرا مختلف آمد اثر او

کس نیست که بی مشغله ای روز گذارد

یا مشعله ی شب ننهد دل ببر او

آنرا که نه کاری نه غم عشق نگاریست

بیچاره نشاط است و دل در بدر او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس تنهایی و ناامیدی خود اشاره می‌کند. شب به پایان رسیده و دل او هنوز آرام نشده است. او از خدا می‌پرسد که چه بر سر یار آمده است چون خبری از او نمی‌رسد. شاعر احساس می‌کند که اگرچه یار آمده، اما دلش از او خالی است و نمی‌داند چه بر سر او آمده. او به حسرت از دوری یار و بی‌خبری از او سخن می‌گوید و از ظلمی که بر او رفته، ابراز ناراحتی می‌کند. شاعر به دنبال یک دلیل برای این بی‌خبری و تنهایی خود می‌گردد و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که کسی که نه عشق دارد و نه غم، بیچاره است و از نشاط زندگی بی‌بهره است.