نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۱ نشاط اصفهانی

نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامی

نه پر شکسته بسنگی نه بر نشسته ببامی

بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیبت

که از دیار حبیبت نیامدست پیامی

تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتش

تو کز جفا بخروشی ، خموش باش که خامی

میان باع حدیثی ز قامت تو بر آمد

بپا ستاد صنوبر ولی نداشت خرامی

ز ابروان تو جوید نشان هلال که پوید

همی ز شهر بشهری همی ز بام ببامی

ندانم این چه غرور است ، در دیارِ نکویی،

که خواجگان بنگاهی نمیخرند غلامی

مگر چه بود نهان در سبوی باده فروشان

که حاصل دو جهانش نبود قیمت جامی

وعید چند فرستی زهول محشرم ای شیخ

بیا به بزم و قیامت به پا نگر ز قیامی،

چه غم نشاط نشانی بدهر از تو نماند

که از وجود تو ما قانع آمدیم بنامی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حسرت و درد فراق معشوق می‌پردازد. شاعر از نبود پیام و نشانه‌ای از محبوبش ابراز نارضایتی می‌کند و به تضاد و تناقضاتی که در عشق و زیبایی وجود دارد، اشاره می‌کند. او همچنین به مسائلی چون غرور و ناهنجاری در روابط اجتماعی و عشق ورزی می‌پردازد. به نوعی، شاعر در جستجوی نشانه‌ای از محبوبش است و از بی‌توجهی دیگران نسبت به زیبایی‌ها و ارزش‌های عشق شکایت دارد. در نهایت، او خواهان تجدید وصال و تجربه مجدد عشق و شادی است.