نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۴ نشاط اصفهانی

نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خامش ای دل منشین کو بودش رحم بسی

نه چنان هم که دهد بی‌طلبی کام کسی

ترسم ای روز وصال ای ز تو خوش روز دلم

نرسد عمر به پایان و به پایان برسی

تا که در ذوق خریدار کدام آید خوش

ما و کالای وفا غیر و متاع هوسی

بخت بد برد ز گلزار و به دامم نرساند

نه گلی قسمت من شد نه نصیبم قفسی

شادکامیّ ره عشق نشان هوس است

عشق آن نیست کزو شاد شود کام کسی

عقل را بین که همی لاف زند در بر عشق

شرم از جلوه سیمرغ ندارد مگسی

سر به سر در سر سودای تو شد عمر نشاط

می‌توان بر سر بالین وی آمد نفسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و حسرت‌های ناشی از آن است. شاعر به دل خود می‌گوید که در عشق رحم و مروت وجود ندارد و حتی ممکن است که هیچ کس بدون درخواست چیزی به کسی ندهد. او نگران است که عمرش در این انتظار به پایان برسد و به وصال محبوب نرسد. همچنین بیان می‌کند که در دنیای عشق، شادکامی واقعی وجود ندارد و تنها هوس‌هاست که ریشه در این احساسات دارند. در نهایت، شاعر به تضاد عشق و عقل اشاره می‌کند و می‌گوید که زندگی‌اش تنها به خاطر یاد و خیال محبوبش پر از شور و نشاط شده است.