شمارهٔ ۲۶۲ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تو بدین شکل و شمایل که به خود مینگری
جای آن است که بر ما به تکبر گذری
گر نه خود جان منی از چه برون می نایی
گر نه خود عمر منی از چه بغفلت گذری
من چنان رفته ام از خود که زخود بی خبرم
نتوان عیب تو گفتن که ز من بی خبری
شکنی بر شکن طره ی پرتاب فکن
تا کی ای شوخ شکر لب دل ما میشکری
دیگران بیخبرند از نظر چالاکت
نگهت سوی من و دیده بسوی دگری
آنکه با زلف پریشان دل مجموعش هست
در همه جمع ندارد ز من آشفته تری
باده در دست از آن به که بود باد بدست
می بخور تا غم بیهوده ی دنیا نخوری
همه شب دیده براه تو نهادست نشاط
تا به خاک قدمت خشک کند چشم تری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و از او میخواهد که به تکبر و غرور خود فخر نفروشد. او بیان میکند که اگر محبوب حقیقتاً جان او باشد، نباید از او دوری کند. شاعر ابراز میکند که به حدی از خود بیخبر است که نمیتواند به عیوب محبوب اشارهای کند. همچنین، او احساس میکند که دوستش با زلفی پریشان و دلنشین، بیشتر از او آشفته و سرگشته است. شاعر از محبوب میخواهد که به جای غم دنیا، به بادهنوشی و شادابی بپردازد و در عوض، چشمانش را به قدمهای او بدوزد. در نهایت، عشق و شوق نسبت به محبوب و اشتیاق به نزدیکی او در این شعر مشهود است.