شمارهٔ ۲۶۸ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
من فاش کنم غم نهانی
حاشا نکنم که خود تو دانی
با تو بزبان چه راز گویم
هم راز منی تو هم زبانی
نیک و بد من تو میشناسی
بد راهم و نیک میتوانی
گر شهد رواست میفرستی
گر زهر سزاست میچشانی
جانم ببری و غم ندارم
زیرا که تو خوبتر زجانی
خصم تنی و حبیب روحی
درد دلی و طبیب جانی
کز دل شکنی تو جای شکر است
کارام دل شکستگانی
هر گونه که خواهیم چنان کن
زانگونه که خواهمت چنانی
غمخوار نشاط جز تو کس نیست
آخر نه تو یار بیکسانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و غم عاشقانه است. شاعر به معشوق خود میگوید که او هم راز و هم زبان اوست و از او میخواهد که راز دلش را دریابد. او به خوبی و بدی خود اشاره میکند و میگوید که معشوقش میتواند او را در هر حالتی که بخواهد، قرار دهد. شاعر با این وجود، از اینکه معشوقش در زندگیاش وجود دارد، خوشحال است و از او میخواهد که در کنارشان باشد، زیرا هیچکس دیگر نمیتواند غم و شادیاش را مانند او درک کند. در نهایت، شاعر به عمق ارتباط و قدرت عشقش اشاره میکند و بیان میکند که هیچکس جز معشوق نمیتواند او را درک کند.