نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۰ نشاط اصفهانی

نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

روزها رفت و نکردی بسوی ما نظری

خبرت باد که عمریست زما بی خبری

بر سر راه تو تا چند نشینم که مرا

بتحسر بگذاری بتکبر گذری

گر تو بر من بسر زلف پریشان نازی

من هم آشفته دلی دارم و شوریده سری

شمع آرند بمجلس که ببینند بجمع

تو بهر جمع در آیی ننماید دگری

نه همین بی خبر از خویش نشستست نشاط

خبرش نیست که از خویش ندارد خبری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به حسرت و longing اشاره دارد. شاعر از فردی که محبوب اوست، می‌خواهد که نگاهی به او بیندازد و از غفلتش خبر بدهد. شاعر بیان می‌کند که مدت زیادی است از محبوبش بی‌خبراست و در انتظار او نشسته. او در عین حال به وضعیت آشفته خود اشاره دارد و می‌گوید که اگر محبوبش زیبا و دلربا است، او هم دلی پریشان و شوریده دارد. در آخر، شاعر به بی‌ خبری خود و دیگران از احوال یکدیگر اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که حتی در جمع، ممکن است فردی از خود بی‌خبر باشد.