شمارهٔ ۲۷۴ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
این شهد نمیرسد بکامی
این صید نمی فتد بدامی
سد جو برهش ز دیده بستم
این سرو نمیکند خرامی
دستم رسد ار بچین زلفش
سد صبح بر آورم ز شامی
ما را که بهیچ میفروشند
ای خواجه نمیخری غلامی
باز آن رخ آتشین بر افروز
یک شعله چه میکند بخامی
دارم ز تو چشم یک نگه باز
من مست نمیشوم ز جامی
بی عشق چه خاصیت دهد عقل
بی تیغ چه آید از نیامی
بی عزم چه سود آورد حزم
بی شیر چه خیزد از کنامی
از خویش برون شو اول آنگاه
بگذار براه دوست گامی
رسوای غمت نشاط و غم نیست
این ننگ نمیدهد بنامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد حسرت و درد عاطفی شخصی صحبت میکند که به دنبال عشق و زیبایی است، اما به نظر میرسد که به آن دسترسی ندارد. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند، اما از نرسیدن به او و عدم توانایی در درک عشق واقعی گلایه دارد. او از ناپایداری زندگی بدون عشق و قرار گرفتن در دام ناشناختهها صحبت میکند و همچنین به چالشهای عدم تعهد و عدم توفیق در روابط اشاره دارد. در نهایت، شاعر بر این باور است که تنها با خارج شدن از خود و گام گذاشتن به سمت معشوق میتوان به شادی و آرامش دست یافت.