شمارهٔ ۲۷۷ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ما را که جام نبود رنجیم کی ز سنگی
آن کس که نام دارد گو رنجه شو ز ننگی
ز ابنای دهر ما را غیر از ستم طمع نیست
دیوانهایم و سرخوش از کودکان به سنگی
در بوستان چو مزکوم در گلستان چو اعمی
ماندیم روزگاری فارغ ز بو و رنگی
از ره فتادگانیم تا صبح سر بر آرد
ای آسمان شتابی ای کاروان درنگی
صید توام من ای شوخ از این و آن چه خواهی
هرسو به امتحانی ضایع مکن خدنگی
زین پس نشاط یک چند آسوده میتوان بود
کس را بمانه صلحی ما را به کس نه جنگی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال و روز خود و جامعهای که در آن زندگی میکند، سخن میگوید. او به احساس ناامیدی و رنجش از ستمهای دوران اشاره میکند و تذکر میدهد که در این دنیا، جز زحمت و تفرقه چیزی نصیب انسانها نمیشود. شاعر در عین حال از سرخوشی و بیخیالی کودکان یاد میکند و به نوعی زندگی ساده و بیدغدغه آنها را میستاید. او از آسمان و کاروان میخواهد که به حال او و دیگران رحم کند و دست از ظلم بردارند. در نهایت، شاعر به آسایش و صلحی که به دست میآید، امیدوار است و میگوید که دیگر نیازی به جنگ و درگیری ندارد.