شمارهٔ ۴۹ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سرم خوش است و دو عالم به مدعای من است
بهر چه می نگرم گویی از برای من است
بکس نیاز ندارم بخویش نیز مگر
یکی خدا و یکی سایه ی خدای من است
دوکون و هر چه در او هست هیچ و من هستم
که نیستم من و هستی او بقای من است
شبم بروی تو بگذشت تا سحر چه عجب
که چشم عالمی امروز در قفای من است
چه غم که شحنه ببازار و شیخ در شهر است
شراب در خم و معشوق ز سرای من است
گهی بطره ی مشکین خویش عقده فکن
گهی به پنجه ی سیمین گره گشای من است
نه دوستیم و نه دشمن بخواجه لیک مرا
از او چه سود که بیگانه آشنای من است
بجز خدای چه حاجت مرا نشاط بکس
که در دعای شهنشاه مدعای من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حالتی از سرخوشی و وابستگی عمیق شاعر به خداوند است. شاعر احساس میکند که تمام جهان برای اوست و او هیچ نیازی به دیگران ندارد جز خدا و سایهی او. او به این موضوع اشاره میکند که وجودش وابسته به وجود خداست و در حقیقت او هیچ است و فقط وجود خداست که برایش معنا دارد. شاعر از شبهایی که در کنار محبوبش میگذرانده صحبت میکند و به زیباییهای آن لحظات اشاره میکند. همچنین، او به دنیا و افراد دیگر بیاعتنا است و تنها به خدا و ارتباطش با او اهمیت میدهد. در نهایت، شاعر بین دوست و دشمن تفاوتی قائل نمیشود و صرفاً به ارتباط با خداوند توجه دارد.