شمارهٔ ۷۳ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
زان شعله که در دلم نهان است
افسرده زبانه ی زمان است
گر دود بر آید از نهادم
این سوزنه در خور بتان است
اندام تو گلبنی که خارش
خارا و حریر و پرنیان است
آسایش دوستان از این است
آرایش بوستان از آن است
نتوانم از او کناره جویم
هر جا منم او میان جان است
آسوده ز قصد رهزنانم
کاین راه نه راه کاروان است
زنهار منه قدم بر این در
با عقل، که عشق پاسبان است
بار غم عشق نیکوان را
بهتر کشد آنکه ناتوان است
گر خواری دوستان پسندند
این خار گلیش در میان است
ور عزت دشمنان بخواهند
این گل خطریش از خزان است
جستم ز نشاط اثر در آن کوی
گفتند سگی در آستان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات و دردهای درونی خود سخن میگوید. او شعلهای در دلش دارد که نماد عشق و longing است و این شعله در طول زمان افسرده و خاموش شده است. او بیان میکند که اگر دودی از درونش برآید، ناشی از سوزش عشقش است. سپس به زیبایی محبوبش اشاره میکند و میگوید که اندام او مانند باغی است که جنسهای مختلفی از گل و پارچههای زیبا دارد. شاعر اعتراف میکند که نمیتواند از عشقش دور شود و هرجا که باشد، عشق او همراهنش است. او ابراز میکند که از خطرهای راه زندگی بیخبر است زیرا عشق او را در مسیری خاص قرار داده است. شاعر به عشق به عنوان نگهبانی از عقل اشاره میکند و بیان میکند که بار غم عشق را کسانی بهتر تحمل میکنند که ناتوانترند. در پایان به نکتهای اجتماعی اشاره میکند و از لذتها و مشکلات عشق و دوستی سخن میگوید و به تمسخر میگوید که برخی از نشاطها به نتیجه نمیرسند و تنها در پی برخی مشکلات هستند.