نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۰۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مرا جانانه‌ای باید که باشد غم گسارِ من

میانِ نازکش باشد همه شب در کنارِ من

چه خوش باشد دل آرامی که چون از خواب برخیزد

به غمزه چشمِ مستِ او کند دفعِ خمار من

اگر باشد قیامت باشد اللّهمَّ ارزُقنا

همین از بخت و دولت چشم دارد انتظارِ من

ندارم هیچ باقی در جهان جز مونسِ‌ساقی

گزیرم نیست از یاری همین است اضطرارِ من

طمع ببریده‌ام الّا ز روحِ روح‌بخشیِ می

که هم او زنده می‌دارد دلِ امّیدوارِ من

جوانی رفت و در پیری به حسرت باز می‌گویم

دریغا روزگارِ من دریغا روزگارِ من

همین دردِ دلی و زاریی و مختصر نامی

دگر چیزی نمی‌دانم که ماند یادگارِ من

عجب دارم اگر رونق پذیرد باز بازارم

چو بر هم زد به کلّی شحنه‌ی تقدیر کارِ من

سر انگشتِ‌پشیمانی گزیدن سود کی دارد؟

چو بیرون شد زمامِ دل ز دستِ اختیارِ من

ز فرطِ تشنگی دارم دلی پر آتش حسرت

که خرسندی نمی‌آرد حدیثِ آب‌دارِ من

سخن جز بر ولا گفتن نزاری مشتبه باشد

چو می‌گویی مگو جز بر مدارِ استیارِ من

غرض دانی چه دانم زین نصیحت حسبِ حال خود

که دُرّ عقل بیرون شد ز عِقدِ اقتدار من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به درد و غم خود می‌پردازد و آرزوی داشتن معشوقی را دارد که بتواند غم‌هایش را از بین ببرد. او به توصیف احساسات خود می‌پردازد و ابراز می‌کند که در کنار ساقی و معشوقش آرامش می‌یابد. شاعر به حسرت جوانی خود و گذشت آن اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها یادگار او زاری و درد دل است. همچنین، او در مورد تقدیر و سرنوشتش گله می‌کند و ابراز ناتوانی از تغییر آن می‌نماید. در نهایت، شاعر به ناامیدی و تشنگی روحی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ نصیحتی نمی‌تواند او را از وضعیت کنونی‌اش نجات دهد.