نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۰۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

الغیاث از هم‌نشینان خیال‌آمیز من

شادی رویِ سحرخیزان شب‌خون‌ریزِ من

بی‌ دل‌آرامی که هر دم بر کفم جا می‌نهد

بیش آرامی نگیرد طبعِ شورانگیزِ من

جان‌ِ شیرین بر دهان می‌آیدم فرهادوار

مالک‌ِ موت است اگر باورکنی پرویزِ من

هم چو شیرین در هوای خسرو از بس اشتیاق

بر براق آسمان دارد سبق شبدیزِ من

چون همه اسبابِ عیش و کام‌رانی در وی است

گوشۀ باغ گریزآباد بس تبریزِ من

کس نمی‌داند نزاری از کجا افتاده است

شور در عالم ز نوکِ خامۀ سرتیزِ من

در عذاب‌ِ دوزخم بی‌دوست می‌دانم که نیست

جز شبِ هجران به نسبت روزِ رستاخیز من

داد خواهم خواست از بی‌دادِ خوبان روزِ حشر

در قیامت دامنِ یارست دست‌آویزِ من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دل‌تنگی و عذاب ناشی از دوری محبوبش سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که در تنهایی و شکاف عاطفی، شادی و آرامش را از دست داده و همواره در انتظار وصال معشوق است. شاعر به تصویر کشیدن عشق و اشتیاق خود، از نمادهایی مانند فرهاد و شیرین استفاده می‌کند و به صحنه‌هایی از باغ و طبیعت اشاره می‌کند. او در نهایت به عدالت و درخواست روز قیامت اشاره می‌کند، جایی که امیدوار است از بی‌عدالتی‌های زمان خود شکایت کند و به دست یار برسد.