نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۰۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا که دوست تو باشی نترسم از دشمن

اگر جهان به سرآید من و تو و تو و من

من و تو شرک بود آن تویی نه من غلطم

ز رویِ لطف بپوشی برین خطا دامن

بکش مرا تو بمان تا من از میان بروم

به خونِ من نه دیت بر تو واجب و نه ثمن

به منزلی که تو باشی مرا چه راهِ نزول

که در مقامِ ملایک نگنجد آهرمن

محبتّی که ز تو در درون سینۀ ماست

نگنجد از رهِ انصاف در زمین و زمن

به عهدِ حسنِ تو شد اهلِ راز را معلوم

که هر که جز تو پرستید لات بود و وَثَن

بهارِ عمر چو بگذشت و روزگارِ نشاط

چنان بود که به هنگامِ برگ‌ریز چمن

نزاریا چه کنی چاره نیست جز تسلیم

چو سیل بر بُنه افتاد و برق در خرمن

مرا برفت به غرب ز دست دامنِ دل

کنار ارمن و گُرجم چه گُرج و چه ارمن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر بیان می‌کند که با داشتن دوستی دلگرم‌کننده، از دشمنان نمی‌ترسد و حتی اگر همه چیز به پایان برسد، حضوری دوستانه و عشق به‌جاست. او تصریح می‌کند که در عشق و دوستی، خطاها نادیده گرفته می‌شوند و محبت واقعی از ارزش زیادی برخوردار است. شاعر اظهار می‌دارد که در کنار معشوق، هیچ نگرانی وجود ندارد و حقیقتی از عشق او فراتر از مرزهای زمان و مکان است. در نهایت، او به ناپایداری زندگی و inevitability مرگ اشاره می‌کند و می‌گوید که در برابر آن، تسلیم خیر و عشق است.