نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۰۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

جانِ من و عقلِ من و هوشِ من

هر سه به یک ره شده فرتوشِ من

صاعقۀ عشق درآمد بسوخت

خوابِ من وخوردِ من و توشِ من

بر رهِ امید و ندای نجات

چند بود چشمِ من و گوشِ من

ساقیِ خم خانۀ وحدت کجاست

تا بنهد بر کفِ من نوشِ من

تا نکند دوست نظر ضایع است

سعیِ من و جهدِ من و کوشِ من

آه که نتوان به کسی باز گفت

زآن که ببرده‌است زمن هوشِ من

سروِ روانی که نگنجد ز قدر

در همه عالم نه در آغوشِ من

قدرِ من امروز چه دانی که قدر

باز ندانی ز شبِ دوشِ من

عیبِ نزاری چه کنی کاین عَلَم

عشق ز مبداء زده بر دوشِ من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و عاشقانه‌اش سخن می‌گوید. او از اتحاد جان، عقل و هوش خود در پی عشق صحبت می‌کند و ابراز می‌کند که عشق مانند صاعقه‌ای او را سوزانده و خواب و خوراکش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر در جستجوی ساقی و نوشی است که او را به وحدت برساند و نگران است که دوستش توجهی به او نداشته باشد. او همچنین از درد ناشی از عشق صحبت می‌کند و اینکه نمی‌تواند به کسی حرفی بزند، زیرا هوش و عقلش را در عشق گم کرده است. در نهایت، به احساس ناامیدی و عیبی که در دانش خود می‌بیند اشاره می‌کند و عشق را همچون بار سنگینی بر دوش خود حس می‌کند.