شمارهٔ ۱۰۱۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من
خود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من
هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمی
نیست غایب هرگز از بیغوله احزان من
عاقلان بر من ملامت می کنند آری ولیک
چون کنم با دل که کمتر می کند فرمان من
مردم آگه نیست از تاویل روز رستخیز
من بگویم چیست آن شب های بی پایان من
دل کبابی بود و اکنون خون شده در دامنم
می چکاند قطره قطره چشم خون افشان من
تن حصیر نفت آلوده ست و آتش در میان
هم سر از جایی برآرد آتش پنهان من
دوست میدارم که را آن را کز اول بسته اند
با شکنج حلقه های زلف او پیمان من
بعد ازین دل در ضلالت می رود یعنی که شد
زلف او استغفرالله العظیم ایمان من
دل به زاری خون شد و جانم به خواری می برد
بر نزاری رحمتی کن آخر ای جانان من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان درد و رنج عاطفی شاعر اشاره دارد که هیچ کس نتوانسته او را از این درد نجات دهد. دلش همواره در غم و اندوه است و ملامت عاقلان او را نگران نمیکند زیرا دل خود را نمیتواند فرمان دهد. او به شبهای بیپایان و حالتی مشابه رستاخیز اشاره میکند و از حالت دل کبابی و خونین خود میگوید. تن او از غم و آتش درونش دچار آلودگی و اختلال است. شاعر به محبوب خود عشق میورزد و از زلف او به عنوان نشانه ایمانش یاد میکند و در پایان از محبوبش میخواهد که به حالش رحم کند.