شمارهٔ ۱۰۱۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کس ندارد خبر از واقعهٔ مشکل من
حاصلی نیست ز اندیشهٔ بیحاصل من
دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بتر
هر زمان واقعه ای با سرم آرد دل من
می کشد یارم و خشنودم ازیرا که مرا
طمعی نیست ز جان کندن بر باطل من
این غزل گو بنمایید به صاحب فتوی
تا نخواهد به شریعت دیت از قاتل من
می روم بی خبر از خویشتن و مشکل آنک
کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من
بوی خون جگر سوخته آید تا حشر
از زمینی که در آن راه بود منزل من
از که یاری طلبم در که گریزم چه کنم
جز غم دوست کسی نیست دگر قابل من
هیچ دل در همه آفاق جهان از خوبان
طاقت جور نیارد که دل غافل من
دشمن جان نزاری دل بی عافیت است
راست گویی دل من نیست ز آب گل من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان مشکلات و دردهای عمیق احساسی شاعر میپردازد. او از عدم فهم و درک مشکلاتش از سوی دیگران گله دارد و اشاره میکند که هیچکس از وضعیت پیچیده او خبر ندارد. رغم اینکه دشمنی در دل ندارد، اما با هر حادثهای که بر او میگذرد، دلش به درد میآید. شاعر به خاطر محبتش به یار، حتی از آسیبهای ناشی از رابطه خشنود است و هیچ توقعی از او ندارد. در نهایت، او به تنهایی خود و غم دوستی اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که هیچ کس جز دوستان واقعی قابل اعتماد نیست. غزل به نوعی نشاندهنده شرایط دشوار وجودی و عاطفی شاعر است.