نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱۳ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

باد صبا هر نفس تازه کند جان من

کز نفسش می دمد بوی گلستان من

بس که به سر بر زدم دست به زاری نماند

بلبل شوریده را طاقت دستان من

فصل ریاحین و من حبس به زندان تن

جلوه کنان در چمن سرو خرامان من

رای سفر زد مرا عقل به دیوانگی

ای که سرآسیمه باد عقل خطادان من

زود هلاکم کند درد جدایی که عشق

بازنگیرد چنین دست ز دامان من

جامه درم تا به روز هر شب و هر بامداد

تازه غمی برکُند سر زگریبان من

شعله زند بر اثیر آتش هجران دوست

دود برآرد ز سر سینه ی سوزان من

عیش و نشاط و طرب جمله فراموش کرد

زین همه محنت که دید خوی تن آسان من

جمع نباشد دلم خواب نیابد سرم

تا نکند دیده باز بخت پریشان من

آه نزاری بسوخت پرده ی ناموس و صبر

فاش نکرد ای دریغ قصه ی پنهان من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و هوای عاشق و درد جدایی او می‌پردازد. شاعر از شدت حسرت و اندوه ناشی از دوری معشوق می‌گوید و حس می‌کند که با وجود زیبایی‌های طبیعت، همچنان در بند غم و ناراحتی است. او به پرواز بیداری عقل اشاره می‌کند که او را به دیوانگی می‌کشاند و از درد جدایی می‌گوید که به شدت او را می‌آزارد. همچنین، شاعر به شب و روزهایی اشاره می‌کند که به خاطر غم معشوق، خوشی و نشاط را فراموش کرده و دلی آشفته و بی‌خواب دارد. در نهایت، او از راز عشق و تحمل محنت‌هایش صحبت می‌کند و پرده‌ای از صبر و ناموسش را می‌سوزاند.