نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن

ای عشق تو از بدو کن در جان من

چشمی فکن بر دیده ی گریان من

یک دم قدم بهر عیادت رنجه کن

شوری برآر از کلبه ی احزان من

تا مرده ای زنده کند احسان تو

یا روضه ای دیگر شود زندان من

در خون جانم بی گنه رفتن که چه

زنهار قصد جان مکن ای جان من

بدنامیی باشد که عاشق می کشی

بشنو نصیحت از من ای جانان من

از تو نمی دارم دریغ این نیم جان

زیرا که هم درد تو شد درمان من

هرچ آن نماید با تو از من آن تویی

با من همان گو هیچ دیگر زآن من

جانا به جانت کز پی جور و جفا

بی موجبی بر هم مزن پیمان من

باشد که بر من عاقبت رحم آوری

خشمت نگردد موجب خذلان من

بر لفظت ار نام نزاری بگذرد

دشواری هجران شود آسان من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن صحبت می‌کند. او از معشوقش درخواست می‌کند که نگاهی به حال رنجور و اندوهگینش بیندازد و کمکی کند تا از این وضعیت خلاص شود. شاعر به مرگ و زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق می‌تواند او را زنده کند یا دوباره به زندان احزانش برگرداند. او عاشقانه از معشوقش می‌خواهد که با خشونت و جفایی که نسبت به او دارد، پیمان عشق را نشکنند. در نهایت، شاعر از عشق به عنوان درمان دردهایش یاد می‌کند و امیدوار است که محبت معشوق بر او سایه بیفکند و رنج هایش را کم کند.