شمارهٔ ۱۰۱۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
گواه است بر درد پنهان من
دل و چشم بریان و گریان من
کنارم غدیری شود هر صباح
ز چشمان سیلاب باران من
به جانت که مردم ز هجران تو
چه گویم دگر آخر ای جان من
به بوی تو زنده ست مسکین تو
نسیمی فرست ای گلستان من
اگر بی خودی می کنم عفو کن
که دل نیست در تحت فرمان من
دلم بی پریشانیت جمع نیست
خوشا روزگار پریشان من
تو دانی که ایمان من کفر تست
نداند کسی رمز پنهان من
اگر کفر ظلمت بود پس چراست
مقامات زلف تو ایمان من
نشاید نزاری چنین مبتلا
به دود و تو فارغ ز درمان من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و ناتوانی ناشی از دوری معشوقش صحبت میکند. او توصیف میکند که دل و چشمش به شدت رنج میکشند و هر روز از دلتنگی و غم ناشی از جدایی، غدیری از اشک بر چهرهاش جاری میشود. شاعر به عشق و وابستگی عمیقش اشاره دارد و تأکید میکند که زندگیاش بدون وجود معشوق بیمعناست. همچنین، او از ناتوانی در کنترل احساساتش سخن میگوید و روزگار پریشانش را میستاید. در نهایت، او به ناتوانی خود در درک این عشق و ایمان به معشوقش اشاره میکند و از اینکه به این حال و روز مبتلا شده است، شکایت میکند.