شمارهٔ ۱۰۱۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
کو شیفته ای کجاست چون من
بر باد فراق داده خزمن
بگذاشته جان و تن معطل
بی جان چه کنم کجا برم تن
بی جان چه کند سفر ، مجویید
چیزی که کسی نیافت از من
در کوره ی آتش جدایی
نی من که چو موم گردد آهن
با دل گفتم که پرده راز
یکباره ز روی بر میفکن
گفت این چه حکایت است رفتم
من هم چو تو نیستم تو جان کن
من گرد دهان دوست گردم
نی هم جو توام به کام دشمن
می گرد به گرد سر چو گردن
از طوق وفا کشید گردن
ای نور دو دیده ی نزاری
بی روی تو نیست دیده روشن
فریاد رسم ز هجر فریاد
مگذار چنینم آخر ای جَن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به درد فراق و دوری از محبوب خود اشاره میکند. او به شدت مجروح و معطل شده و نمیداند چه کند. احساس میکند که بدون محبوبش، زندگیاش بیمعنا است و نمیتواند به جلو برود. او به تصویر آتش جدایی اشاره میکند و از تغییراتی که در خود احساس میکند صحبت میکند. شاعر در نهایت ابراز میکند که بیحضور محبوبش، روشنایی و امید از زندگیاش رفته است و از او میخواهد که این حال را بیشتر نکند. این شعر به شدت مشحون از احساسات عاشقانه و درد جدایی است.