نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ تو

گر نداری سرِ من خونِ و گردنِ تو

اندک اندک ز سرم دستِ وفا باز مگیر

ورنه مشهور کنم رسمِ جفا کردنِ تو

دلِ چون مومِ مرا از تفِ هجران مگداز

تا شکایت نکنم از دلِ چون آهنِ تو

رحم کن بر دلِ چون آتشِ من تا نزند

برقِ احداث چنین صاعقه در خرمنِ تو

جز به زاری چو زر و زور ندارم چه کنم

چون درآیم به سرِ پنجۀ شیرافکنِ تو

دُردی درد فرو می‌برم و می‌دانم

که به هرکس نرسد جامِ زلال از دَنِ تو

دستِ من کی به سرِ زلفِ درازِ تو رسد

که صبا هم به ادب گردد پیرامن تو

زهره خواهد که به گیسویِ معنبر هر روز

خاکِ آن کوی بروبد که بود مسکنِ تو

هر سحر تازه حیاتی به نزاری بخشد

هر نسیمی که برد باد ز پیراهن تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد ناشی از دوری معشوق نوشته شده است. شاعر به تصویر کشیدن احساسات عمیق خود می‌پردازد و از ناتوانی در رسیدن به محبوبش صحبت می‌کند. او از درد جدایی و حسرتی که به دلش می‌زند می‌گوید و به معشوقش می‌خواهد رحم کند و بر دل آتشین او ترحم کند. در نهایت، شاعر به زیبایی و لطافت زندگی اشاره می‌کند که با وجود دوری، از یاد معشوق و تأثیر او در زندگی‌اش ناشی می‌شود.