نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیالِ تو

بی‌خبرم ز خود ولی با خبرم ز حالِ تو

جانِ به لب رسیده را در قدمِ صبا کشم

گربه من آورد شبی مژدۀ اتّصالِ تو

مهرِ تو بر که افکنم بوی تو از که بشنوم

هم به خیالِ رویِ تو کیست دگر همالِ تو

یار به هیچ داستان نیست به اعتبارِ من

سرو به هیچ بوستان نیست به اعتدالِ تو

آیتِ صبحِ قدرتی پرتوِ نورِ عزّتی

عقل از آن نمی‌رسد در صفتِ کمالِ تو

عینِ صفا کجا بدی در دلِ مهربان من

گرنه ز مهرِ آسمان فیض دهد جمالِ تو

گردن صد هزار دل قیدِ جمال کرده‌اند

حلقۀ دام زلفِ تو دانۀ دام خالِ تو

جز به نسیمِ وصلِ تو نیست امیدِ زندگی

واسطۀ حیات شد رایحۀ شمالِ تو

شیفتگی و بی‌خودی چون نکنم که عقلِ من

تا بچشد جرعه‌ ای نیست شد از زلالِ تو

بس که به روزگارها قصّه تو نزاریا

نقل سفینه‌ها کنند از پی انتقالِ تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساس عمیق عشق و دلبستگی را به تصویر می‌کشد. شاعر با توصیف چهره و حال معشوق، از ناکامی‌ها و دوری‌ها سخن می‌گوید و در عین حال به زیبایی و قدرت احساسات خود اشاره دارد. او به عشقش به معشوق می‌بالد و زندگی‌اش را در پی وصال او می‌داند. زیبایی معشوق به قدری است که عقل را نیز از درک کمالش ناتوان می‌کند. شاعر با استفاده از نمادها و تشبیهات مختلف، عاطفه و عشق را نیز در این شعر به شکلی عمیق بیان کرده است. این شعر نشانگر شیفتگی و شوریدگی شاعر به محبوب است و به وضوح نشان می‌دهد که زندگی‌اش بدون او معنایی ندارد.