شمارهٔ ۱۰۴۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
بادِ صبا بر گرفت بویِ عرق چینِ تو
نافۀ مشکِ تتار نیفۀ پرچینِ تو
کاش که من باد می تا چو صبا هر سحر
راه گذر یابمی بر سرِ بالین تو
بادِ صبا نرمنرم گهگه از آن میوزد
تا ننشیند غبار بر گلِ نسرین تو
غیرتِ سرو و سمن قامت و سیمای تو
رشکِ ختا و ختن نافۀ مشکینِ تو
صفحه رویم شود از قطراتِ مژه
راست مرّصع چنانک خوشۀ پروینِ تو
آفتِ عقل است و هوش غمزۀ خون ریزِ تو
راحت جان است و دل لعلِ دُر آگین تو
بس که نویسند باز تجربه را عاشقان
از ورقِ روزگار مهرِ من و کینِ تو
عاقبت از شورِ من هیچ نشد حاصلی
نیست نصیبم مگر از لبِ شیرینِ تو
خونِ نزاری مریز تا به کی آخر ستیز
گرچه انصاف و داد نیست در آیینِ تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و魅بت معشوق خود اشاره میکند و از بوی خوش او و لطافت وجودش سخن میگوید. او آرزو میکند که کاش به مانند باد صبا بتواند هر روز بر بالین معشوقش حاضر شود. شاعر به زیباییهای طبیعی و همچنین احساسات خود در مواجهه با معشوق پرداخته و میگوید که عشق و غمهای ناشی از آن، برایش راحتی و شیرینی به همراه دارد. او در نهایت بیان میکند که از عشقش هیچ حاصلی نداشته و تا کی باید به این ستیز و جدال ادامه دهد.