شمارهٔ ۱۰۴۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دلبرا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ تو
عمر من بگذشت و من نگذشتم از سودایِ تو
گر مرا آن دست رس باشد که بادِ صبح را
دامنت بگرفتمی افتادمی در پایِ تو
بر گذرگاهِ تو میخواهم که در خاکم نهند
تا مگر بر خاکم افتد سایۀ بالای تو
بیش ازین طاقت نمیآرم بکن درمانِ من
زانک خونم میخورد هجرانِ دردافزایِ تو
مرحمت کن در هلاکِ جانِ من چندین مکوش
گر فراق این است حاجت نیست استیلایِ تو
جز ترا ره نیست در خلوت سرایِ جانِ من
خود محال است این که بنشیند کسی بر جایِ تو
از خیالت پرس اگرچه بر تو خود پوشیده نیست
تا به فرصت عرضه دارد حالِ من بر رأیِ تو
غرق شد در بحرِ عشقت چون نزاری سد هزار
خود نزاری چیست کمتر قطره از دریایِ تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عشق و longing برای معشوق را به تصویر میکشد. شاعر از آرزوی دیدار معشوق و تأثیر عمیق او بر زندگیاش سخن میگوید. او به شدت از فراق و دوری رنج میبرد و خواهان آن است که در کنار معشوق باشد. شاعر میگوید که تنها راه و مقصد زندگیاش، عشق معشوق است و هیچکس نمیتواند جای او را در دلش بگیرد. در پایان، او خود را در دریای عشق میبیند، کمتر از یک قطره در مقایسه با بزرگی و عظمت معشوق.