نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دریغ آن همه امّیدِ من به یاریِ تو

دریغ آن همه اخلاص و دوستاری تو

کجا شد آن همه پیوند و مهربانی‌ها

کجا شد آن همه سوگند و جان‌سپاری تو

همان نیی که شبان در فراقِ من تا روز

به آسمان برسیدی خروش و زاری تو

همان نیی که جهانی به رشک ما بودند

هم از محبّت من هم ز دوست‌داریِ تو

غریب نیست جنون از دلِ فضولیِ من

شگفت نیست فریب از زبانِ جاری تو

عزیز بودم چون نورِ دیده در همه چشم

چو خاکِ ره شدم اکنون به سعیِ خواریِ تو

جزایِ خدمتِ من بود و شرطِ عهد و وفا

خدایِ تو بدهادم ز حق‌گزاری تو

مرا ز رویِ تو باری بسی خجالت‌هاست

نه از گناهِ خود امّا ز شرم‌ساریِ تو

روا بود که برون آورم دل از سینه

به پیش سگ فکنم از ستیزه‌کاری تو

وگر حدیث کنم خود دلت به درد آید

که در چه غصّه جگر می‌خورد نزاریِ تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ناامیدی و درد ناشی از از دست دادن دوستی و یاری محبوبش سخن می‌گوید. او به یاد پیوند و محبت‌هایی می‌افتد که در گذشته وجود داشته و اکنون به فراموشی سپرده شده‌اند. شاعر احساس بی‌احترامی و خجالت می‌کند و می‌گوید که محبتش به محبوبش هرگز جبران نشده و به نوعی خیانت در تعهدات رخ داده است. او به غم و اندوهی که از این جدایی و فریب ناشی از زبان محبوبش رنج می‌برد، اشاره می‌کند و در نهایت، از دلتنگی و اندوهی عمیق سخن می‌گوید که هنوز در دلش وجود دارد.