نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۶۳ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر که را مهرِ تو در دل نبود بی جان به

وان که جز عشقِ تو اش کیش بود قربان به

دلِ من در سرِ میدانِ محبّت چون گوی

در خمِ زلف چو چوگانِ تو سرگردان به

قفلِ یاقوت که بر درجِ دُر انداخته ای

سخت خوب است ولی پسته و گل خندان به

من به مرجان نکنم نسبتِ لعل تو که هست

بوسه ای زان لبِ لعلِ تو ز صد مرجان به

اگرم تیغ زنی سر نهم اندر قدمت

سرِ چاکر چو رود در قدمِ سلطان به

روی بنمای که ابرویِ تو محرابِ من است

باشدم کفرِ سرِ زلفِ تو از ایمان به

گرچه دردِ تو نزاری نپذیرد درمان

عشق دردی ست که آن را نکنی درمان به

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و ناامیدانه‌ای است که گوینده نسبت به معشوق خود دارد. او به این باور رسیده است که عشق واقعی تنها در وجود معشوق معنا پیدا می‌کند و بدون این عشق، زندگی بی‌معناست. او از سرگردانی دلش در میدان عشق صحبت می‌کند و به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند؛ از قفل یاقوتی که بر در او افکنده شده تا لب‌های لعل او که هرگز با مرجان قابل مقایسه نیست. گوینده حتی از‌ آنچه ممکن است بر سرش بیاید نمی‌ترسد و با کمال میل برای معشوق فدای جانش می‌شود. در نهایت، او به این واقعیت اعتراف می‌کند که درد عشق غیرقابل درمان است و باید به همین صورت ادامه یابد.