شمارهٔ ۱۰۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
آتش سودای تو جانم بسوخت
یک شررش هر دو جهانم بسوخت
سوخته را خوش بتوان سوختن
سوختهای بودم از آنم بسوخت
طاقت خورشید وصالم نبود
حیرت از آن وسع و توانم بسوخت
از من و ما گر اثری بود، رفت
عشق بهکل نام و نشانم بسوخت
قصد سخن کردم تا سوز دل
شرح دهم ، کام و زبانم بسوخت
خواستم از درد که احوال جان
وصف کنم، شرح و بیانم بسوخت
نامهٔ اندوه نهادم اساس
سوز سخن کلک و بنانم بسوخت
بس که چراغ نظر افروختم
مردمک چشم عیانم بسوخت
دود سخن روزن حلقم ببست
تفِّ جگر شمع روانم بسوخت
قصه دراز است نزاری خموش
گو همه پیدا و نهانم بسوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان سوز و گداز ناشی از عشق و دلدادگی پرداخته است. شاعر از آتش عشق میگوید که تمام وجودش را سوزانده و طاقت تحمل این شدت احساسات را نداشته است. او اشاره میکند که عشق تمام آثار و نشانههایش را از بین برده و حتی در تلاش برای بیان احساساتش، کلامش نیز در آتش سوزان عشق نابود شده است. شاعر به طور کلی از رنج و درد ناشی از عشق و تأثیرات عمیق آن بر زندگیاش صحبت میکند و در نهایت، به حالتی از خاموشی و سکوت اشاره دارد که در آن، تمامی جوانب وجودش تحت تأثیر این سوز و گداز قرار گرفته است.