شمارهٔ ۱۰۵۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو
بویِ بنفشه می دَمَد ساقیِ گل عذار کو
پردۀ نام و ننگِ من در سرِ بانگِ چنگ شد
تا رگِ چنگ برکشد مطربِ پرده دار کو
تنگ و سبویِ باز بین دیگِ سه پایه واطلب
هر چه بود ز بیش و کم ماحضری بیار کو
هم به کنارم افکند کشتیِ می ز بحرِ غم
تا به میان در افکنم کشتیِ می کنار کو
نقدِ حیات صرف شد در سرِ نسیه ای مگر
تا به مرادِ دل رسد مهلتِ روزگار کو
نقدِ حیات مختصر در سرِ انتظار شد
حاصلِ یک نظر مرا زین همه انتظار کو
جان و دلم فدایِ او هر دو جهان برایِ او
یک دلِ باخبر کجا یک قدم استوار کو
باغ و سرا و بوستان اسب و قبا و سیم و زر
دولت و عزّت و شرف این همه هست یار کو
گفت پدر نزاریا بیش مده ز دست دل
گفتمش ای پدر مرا بیش و کم اختیار کو
گر چه ز کُنجِ عافیت باز برون نیامدی
با تو قرار داده ام لیک مرا قرار کو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی بهار و نغمههای زندگی میپردازد. شاعر در پی نشانههایی از زیبایی و سرزندگی است و در عین حال، به یادآوری ناپایداری زندگی و گذر زمان میافزاید. او به عشق و دلباختگی اشاره میکند و از زیباییهای مادی و ظاهری دنیا مانند باغ و ثروت سخن میگوید، ولی در نهایت بر عشق و احساسات واقعی تأکید میکند. شاعر به پدرش نیز اشاره دارد و از او میخواهد که به او اجازه دهد تا در جستجوی عشق و آرزوهایش آزاد باشد. در کل، این شعر نگاهی عمیق به زندگی، عشق و زیبایی دارد.