نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما می‌رویم و با تو نکرده وداعِ راه

جان بر دهان رسیده و بسته دهان ز آه

نه رویِ آن که پشت کنم بر دیارِ دوست

نه چشمِ آن که دیده کند در کسی نگاه

از دیده دو در دُرری می‌کنم نثار

وز دوده جگر ورقی می‌کنم سیاه

تا من کجا روم به که نالم ز دردِ دل

کاری چنان مشوّش و حالی چنین تباه

ناچار اگر به عزمِ سفر بسته‌ام کمر

ناکام اگر به عادتِ لشکر نهم کلاه

گو میرِ لشکر از منِ بی دل کن اعتبار

گو شاهِ کشور از منِ مسکین کن انتباه

با من زمانه جور و جفا کم نمی‌کند

چندان که پیش می‌رود آهم به دادخواه

سلطانِ عشق ملکِ وجودم فرو گرفت

واندر میانِ جان و دلم ساخت تخت گاه

از رویِ تا قیاس کنم هر چه چشمِ من

روشن شود ز چشمه خورشید هر پگاه

وز زلفِ عنبرینِ تو یاد آورم چو باز

شد در حجابِ چادر مشکین نقابِ ماه

دوشت به خواب دیدم و نادیده هیچ خواب

هستند قطره قطره سرشکم بر این گواه

شوریده‌تر شده ست نزاری ز خوابِ دوش

دیوانه را چه جرم مهش می‌برد ز راه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق و دردناکی از وداع و جدایی را بیان می‌کند. او در حال سفر است و دلش به شدت تنگ است. نمی‌تواند به کسی نگاه کند و همواره از یاد دوست و عشقش غمگین است. شاعر از شدت احساساتش می‌گوید که حتی با وجود سفر، افکار و دردهایش او را رها نمی‌کنند. عشق و غم وجودش را پر کرده و او را در بین جان و دلش گرفته است. خاطرات گذشته و زیبایی‌های معشوقش او را بیشتر آشفته می‌کند و در نهایت، او خود را با دلی شکسته رها شده می‌یابد. این شعر تصویری از عشق و درد جدایی و غم و اندوه عمیق را به تصویر می‌کشد.