نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۶۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

کیست کآرد به من از دوست پیامی نا گاه

زنده گرداندم از رایحه ی روح الله

گردِ پای و سرِ بی پای و سرم برگردد

تا ببیند سر و کارِ من و احوالِ تباه

سویِ بیت الحَزَنِ سوخته یعقوب آرد

بویی از پیرهنِ یوسفِ افتاده به چاه

نامه ی لیلی چون زید به مجنون آرد

یادگاری به برِ ورقه برد از گلشاه

خون شد آخر دلِ مسکینم اگر سنگین بود

طاقتِ هجر ندارم پس ازین واویلاه

عشقِ او در رگِ جان مایه ی روح است و حیات

زلفِ او در کفِ من صورت کفرست و گناه

دوست را هرچه کند هیچ تفاوت نکند

من ستیزش به ارادت بکشم بی اکراه

آفتاب است که کرده ست به خرگاه نزول

یا ملک هرچه کند عزمِ رکوب از درگاه

زنده از جاذبه ی عشق توان بود ای یار

جنبشی هست هم آخر سببِ روحِ گیاه

هرگزم پای ز گل برنکشد دستِ فراق

مگر آن روز که یارم به سرآید ناگاه

لبِ او در خورِ دندان نزاری ست چنانک

در دهانِ سرطان دایرۀ خرمنِ ماه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و longing برای معشوق است. شاعر از پیامی ناگهانی از دوستش صحبت می‌کند و با یادآوری رایحه‌ها و نشانه‌های عشق، احوال بحرانی خود را وصف می‌کند. او به چاه یعقوب و پیراهن یوسف اشاره می‌کند که نمادی از حزن و از دست دادن است. عشق در او همچون مایه زندگی است، اما در عین حال زنجیری از گناه و طراحی را به همراه دارد. شاعر به شدت به دوستش وابسته است و هر چیزی که او انجام دهد برایش هیچ تفاوتی ندارد. در نهایت، بیان می‌کند که عشق و فراق به او اجازه نمی‌دهد که از یاد یار خارج شود تا زمانی که او به طور ناگهانی ناپدید شود. این شعر بیانگر شور و اشتیاق عمیق و درد فراق در عشق است.