نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۶۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

برفکن برقع از آن رویِ چو ماه

تا به ماهت کنم از دور نگاه

گرچه هر لحظه برانگیخته ای

رستخیزی دگر از لشکر گاه

کو مرا جایِ نزولِ تو که نیست

کُنجِ من لایقِ گنجینه ی شاه

سرم از نرگسِ مستت مخمور

دستم از سروِ بلندت کوتاه

من ندارم سرِ غیرِتو و تو

گر نداری سرِ من واویلاه

بی تو با خویشتنم کاری نیست

من به تو بیش نمی دانم راه

خانه سیلابِ غمت کرد خراب

آه مِن حُبَّکَ مِن حُبَّکَ آه

دل ببردی ز نزاری و به طوع

جان فدایِ تو کند بی اکراه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و longing (دل تنگی) اشاره دارد. شاعر به زیبایی محبوبش که مانند ماه است می‌نگرد و از فاصله به او نگاه می‌کند. او به عدم توانایی در رسیدن به محبوب و کائنات احساسی‌اش اشاره می‌کند و از خویشتن جدا از او رنج می‌برد. شاعر احساس می‌کند بی‌محبوبش چیزی ندارد و به شدت تحت تأثیر غم و عشق او است. در نهایت، او جانش را برای محبوبش فدای می‌کند و نشان می‌دهد که عشق او بسیار عمیق و پایدار است.