شمارهٔ ۱۰۷۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
هستم ز جام عشقت مست و خراب گشته
تن تاب مهر داده دل خون ناب گشته
در خون نشسته دیده جانی به لب رسیده
بی عقل و هوش مانده بی خورد و خواب گشته
تا آفتاب رویت شد در غمام دارم
رنگ رخی ز حسرت چون ماه تاب گشته
گر آب رز نبودی پیوسته مونس من
بودی محیط حکمت بر من سراب گشته
رویی بدان طراوت آورده خط ظلمت
فرَ همای بوده پرَ غراب گشته
هر بامداد ساقی پیش آر و بر کفم نه
زان شیره ای که در خم لعل مذاب گشته
می خانه ی محبت معمور باد دایم
گو باش ملک دنیا دایم خراب گشته
زهدی چنان مزور از غایت ندامت
در حلق پارسایان هم چون طناب گشته
آلوده دامنان را با ما چه کار باری
آیین پاک بازی دیرست تا بگشته
زین پیش بود کارم چون سرو راست قامت
اکنون چو زلف خوبان پر پیچ و تاب گشته
وقتی دل نزاری گرد بلا نگشتی
و اکنون چو نا بکاران بر ناصواب گشته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این poem درباره عشق و حسی پرشور و غمناک سخن میگوید. شاعر از حالت مستی و خرابی ناشی از عشق مینویسد و به عواطف عمیق خود اشاره میکند. او از درد جدایی و حسرت سخن میآورد و به زیبایی معشوقش اشاره میکند که تأثیر زیادی بر احساسات او گذاشته است. همچنین، در این شعر به موانع و ناامیدیهای زندگی اشاره شده و شاعر به دنبال تسکین و رهایی در میخانه محبت است. در نهایت، شاعر به تغییرات درونی خود اشاره میکند و از دگرگونی وضعیتش از شکوه به ضعف و ناامیدی میگوید.