نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

بر دوستی تو می خورم باده

وز غایت شوق در خود افتاده

شوریده دماغِ مستِ لایعقل

سر بر قدمِ خیال بنهاده

دل پیش روانه گشت و جان از پس

در صحبتِ نامه شد فرستاده

در بند تو مانده ام نمی دانم

کاین عقده شود اگر نه بگشاده

در وادیِ حیرت اوفتد هر کو

در سیر وفا بگردد از جاده

در اصل منافقی بود شاخی

بی بر، چومخنثانِ نر ماده

هستند همیشه خاطر و وهمم

در پیش خیال تو براستاده

نی نی که بود خیال قدِّ تو

پیشِ نظرم چو سروِ آزاده

شک نیست در اینکه دایه ی فطرت

ما را به ازای شیر می داده

هر کس نرسد به غورِ سرِّ می

عیسی است ز مریمِ عنب زاده

ماییم و می و محبتِ صادق

وین هر دو به نقد هست آماده

به زین چه نزاریا همین می گوی

بر دوستیِ تو میخورم باده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از شوق و عشق به دوستش صحبت می‌کند و احساس مستی و سرگشتگی را بیان می‌کند. او در بند محبت دوست مانده و نمی‌داند که این عشق چه سرنوشتی خواهد داشت. در ادامه، شاعر به حیرت و جستجوی وفا اشاره می‌کند و بر این باور است که عشق واقعی نمی‌تواند از میان برود. او به زیبایی و بزرگی محبوبش اشاره می‌کند و در نهایت، به اهمیت محبت و می‌ناکی در زندگی اشاره می‌کند. کل شعر در راستای توصیف احساسات عمیق و محبت خالصانه نسبت به دوست است.