شمارهٔ ۱۰۸۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای به دیدار تو جانم آرزومند آمده
پای تا سر همچو زلفت بند در بند آمده
بیش تر فریاد رس جانا که از بس اشتیاق
کار من در یک نفس با قطع و پیوند آمده
بیش ازین طاقت ندارم در فراق روی تو
یعلم الله نیز اگر حاجت به سوگند آمده
روزگاری دیر باید تا توانم باز گفت
آنچه بر من بنده زاندوه خداوند آمده
هر نفس جانم رسد از آرزومندی به لب
تا نپنداری نزاری از تو خرسند آمده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عمیقترین آرزوها و اشتیاقش برای دیدار معشوق سخن میگوید. او به شدت دچار عشق و فراق شده و احساس میکند که تمام وجودش به خاطر معشوق در بند است. او اظهار میکند که توان تحمل دوری معشوق را ندارد و با هر نفس، احساس سرشکستگی و اشتیاقش به او نزدیکتر میشود. شاعر به وضوح بیان میکند که چقدر نیاز دارد تا دوباره معشوقش را ببیند و غم و اندوهی که بر او سایه افکنده، باعث شده است که نتواند خواستههایش را بازگو کند.