شمارهٔ ۱۰۸۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش بازم قاصدی از حضرت یار آمده
نی غلط کردم کدامین دوش هموار آمده
مملکت بخشیم و مملوکیم و در رتبت به ما
از ملایک دم به دم الهامِ بسیار آمده
تا ز خود بیرون نیایی ره نیابی در جرم
کی خرد در منزلِ عشّاق هشیار آمده
عشق ما بازی نباشد عزم سربازی مکن
یار می باید که باشد چست و عیار آمده
قطعِ جان خوش کردهام زآن شب که دیدم روی دوست
سر برای این چنین روزی مرا کار آمده
از خیال نرگس چشمان مستش تا به روز
نوک مژگان هر شبم در دیده مسمار آمده
نیست در مصر قبولی دل عزیزی هم چو او
هر چه یوسف نیست زان در چشمِ من خوار آمده
کاشکی تانستمی گفتن که این درد از کجاست
وز که و کی باز در جانم پدیدار آمده
برگها در باغ وحدت بر درختِ امتحان
هر یکی در عشق حلّاجیست بر دار آمده
عاشقم عاشق به آواز بلند ای دوستان
باش گو کوته نظر بر من به انکار آمده
من ز خود اقرار دارم حاجتِ انکار نیست
جملهٔ اعضای من بر من به اقرار آمده
رفته بودم زین جهان بر بوی او باز آمدم
هم چو بلبل کز برای گل به گل زار آمده
پای بندم گر نزاری بود در بازار عشق
این زمان هستم ازو یکباره بیزار آمده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر دربارهی عشق و دلتنگی است و حکایت از آمدن پیامی از معشوق دارد. شاعر از جنبههای مختلف عشق، چون فراق و درد دل، صحبت میکند. او به این اشاره میکند که عشق او نه صرفاً یک بازی است، بلکه جدیتی در آن وجود دارد. شاعر از زیبایی چشمهای محبوب و تأثیر آن بر خودش میگوید و با استفاده از تصاویری همچون بلبل و گل به توصیف حال و هوای عاشقانهاش میپردازد. در نهایت، شاعر از این میگوید که همه جانش به عشق معشوق مبتلا شده و حتی اگر بخواهد از آن دور شود، باز هم نمیتواند.